خروج از کارخانه سوسیسسازی هالیوود؛ «مصادره» به روایت تارانتینو

تماشای هالیوود امروز از چشم کسی که با آثارش تعریف دوبارهای از استانداردهای سینمای مدرن ارائه داده، جذاب است. کوئنتین تارانتینو در یادداشت پیش رو که به طور اختصاصی برای مجله «سایت اند ساوند» نوشته شده با لحنی پرانرژی و صریح، سراغ فیلم جدید جو کارنهان یعنی «مصادره» (The Rip) رفته است. تارانتینو با نقب زدن به خاطرات دوران کودکیاش در دهه ۱۹۷۰ و مرور شاهکارهای پلیسی آن دوران، نشان میدهد که چرا این تریلر جدید با بازی زوج بن افلک و مت دیمون، توانسته او را پس از سالها دوباره به وجد بیاورد. ترجمه این متن با حفظ لحن و اصطلاحات خاص تارانتینو انجام شده تا حس و حال قلم او منتقل شود. در این مقاله همچنین میتوانید فهرستی از فیلمهای مورد علاقه تارانتینو را در ژانر پلیسی بیابید.

سگهای انباری: کوئنتین تارانتینو از فیلم مصادره میگوید
اگر فیلمهایی که بعد از همهگیری کرونا اکران شدهاند را در نظر بگیریم، تقریبا میتوانم بگویم غیرممکن است فیلم جدیدی بدون ایرادهای بسیار و غیرقابل چشمپوشی دیده باشم. ایرادهای ساختاری، غیرمنطقی بودن داستان، باج دادن به مخاطب، انتخابهای غلط بازیگران، یا خطوط داستانی احمقانهای که معمولا هر فیلم جدیدی را که از این کارخانه سوسیسسازی بیمزه (که زمانی نامش هالیوود بود) بیرون میآید، به قعر دره میفرستد.
البته این اولین باری نیست که اوضاع سینما خراب است. دهه ۱۹۸۰ هم اوضاع چندان تعریفی نداشت. آن زمان وقتی فیلمی خودش را خراب میکرد، پتانسیل ایده اولیه جذابش را هدر میداد، یا در ۲۰ دقیقه پایانی کلا بنزین تمام میکرد، شما حتی آن را به دل نمیگرفتید. انتظار داشتن پایانبندی خوب از فیلمهای دهه ۸۰، توقع زیادی بود. اگر فیلمهای آن دوران را بابت پایانبندیهای بدشان نمیبخشیدید، عملا از هیچ فیلمی خوشتان نمیآمد و کلا باید سینما رفتن را میبوسیدید و کنار میگذاشتید.
خب، من در دهه ۸۰ آنها را میبخشیدم، چون عاشق سینما رفتن بودم. اما این روزها، کل مفهوم فیلم بیشتر مایه تحقیر و دلزدگی من میشود تا رواداری و گذشت. که البته حق هم دارم؛ چون در مقایسه، فیلمهای شش سال اخیر کاری کردهاند که دهه ۸۰ شبیه به دهه ۳۰ (دوران طلایی هالیوود) به نظر برسد! البته در این مدت فیلمهایی هم بودهاند که دوستشان داشتم؛ مثل «داستان وست ساید» (West Side Story)، بخش اول و دوم یک حماسه آمریکایی (An American Saga) و چندتایی دیگر، اما هیچکدام واقعا من را مجذوب خود نکرده و با خود به آن سرزمین جادویی لذت نبردند؛ همان جایی که پیشتر پاتوق همیشگیام و دلیلی بود که سینما را فراتر از تمام هنرهای دیگر میپرستیدم. این روزها ترجیح میدهم کتاب بخوانم.
اما بهتازگی یک فیلم تعلیقآمیز اکران شده که حسابی من را میخکوب کرد و در تمام طول مدت نمایش نتوانستم از آن چشم بردارم؛ فیلم مصادره ساخته جو کارنهان، با بازی زوج کاریزماتیک و جذاب یعنی مت دیمون و بن افلک. فیلم یک تریلر پلیسی هیجانانگیز با ایدهای تازه است که موفق میشود به هوشمندانهترین شکل ممکن حق مطلب را ادا کند و از پس ایده جذابش بربیاید. کل مجموعه این فیلم مرا جذب کرد: کارگردانی کارنهان، تیم بازیگری درخشان، اتمسفر و تصویربرداری فیلم (به لطف مدیر فیلمبرداری، خوان میگل آزپیروز)؛ اما برگ برنده و موتور محرک اصلی این پکیج فوقالعاده، فیلمنامه معرکهای است که کارنهان و مایکل مکگریل مشترکا نوشتهاند.

یک نکته جالبی که لازم میدانم بگویم من به عنوان یک نرد ژانر گانگستری که بیشتر فیلمهای این ژانر را نیز میشناسم، همیشه یک جورهایی فیلمهای پلیسی را ترجیح دادهام؛ بهخصوص مدل فیلمهایی که در دهه ۷۰ با تماشایشان بزرگ شدم. (من فیلم «ارتباط فرانسوی» (The French Connection) را دو بار در سینما دیدم؛ بار اول در سال ۱۹۷۱ وقتی ۹ ساله بودم، و بار دوم حدود یک سال بعد، زمانی که کمپانی فاکس آن را دوباره در اکران سراسری دوفیلمه همراه با «نقطه گریز» (Vanishing Point) پخش کرد. همان سال بود که «هری کثیف» (Dirty Harry) را هم در اکران اولیهاش دیدم.) اما آنقدر زمان زیادی از آخرین فیلم پلیسی رضایتبخشی که دیدهام گذشته بود که فراموش کرده بودم دیدن این فیلم ها چه حسی دارد. مصادره فقط ادای احترامی به این نوع سینمایی خاص نیست؛ مصادره خود یکی از بهترین نمونههای این ژانر است.
داستان فیلم در فلوریدا جریان دارد؛ روایتی از ساعات پایانی شیفت کاری یک واحد ویژه پنجنفره پلیس میامی به نام «تیم تاکتیکی مبارزه با مواد مخدر» که به یک شب نفسگیر و هولناک ختم میشود؛ شبی که ممکن است همهشان را به رگبار ببندد و تارومار کند. در همان شروع فیلم، مدیر سابق تیم آنها (با بازی لینا اسکو) توسط دو مهاجم مسلح با ماسک اسکی، در صحنهای شبیه به یک اعدام خیابانی، به رگبار شاتگان بسته میشود؛ اتفاقی که پای بازرسی عقیدتی و سیاسی را وسط میکشد و کل اعضای تیم (دیمون، افلک، استیون ین، تیانا تیلور و کاتالینا ساندینو مورنو) را در مظان اتهام قرار میدهد.
اواخر روز، در حالی که اعضای تیم دور هم نشسته، گپ میزنند، آبجو میخورند و از مافوقهای احمقشان گله میکنند (و همزمان با خود فکر میکنند که نکند حق با آن احمقها باشد و تیراندازی کار کارتل نبوده و یک تصفیهحساب داخلی بوده است؟)، ستوان دومارس با بازی مت دیمون که پس از قتل مدیر سابق رهبری تیم را عهدهدار شده است، از طریق یک منبع ناشناس از وجود یک خانه تیمی کارتل باخبر میشود؛ خانهای که احتمالا حدود ۱۵۰ هزار دلار پول نقد در آن دپو شده است. بنابراین، علیرغم اینکه نیروهایش رسما خارج از شیفت خدمت به سر میبرند (و این نقطهعطف مهمی در داستان است چرا که مافوقهای دپارتمان از ماجرا بیخبرند)، دومارس آنها را ترغیب میکند تا خانه را بازرسی کنند، پولها را مصادره کنند (که اسم فیلم هم از همین مصادره گرفته شده) و جانی دوباره به این واحد در خطر انحلال بدهند.

آنها به یک خانه دنج متعلق به طبقه متوسط در انتهای یک بنبست آرام و شیک در حومه شهر میرسند. شاخکهای پلیسیشان فورا تیز میشود. جلوی هیچکدام از خانههای دیگر ماشین پارک نشده و با وجود اینکه پلیس با توپ پر و سر و صدا رسیده، حتی یک همسایه هم از پنجره یا در سرک نمیکشد. (اینجا کجاست؟ فیلم علمیتخیلی سال ۱۹۷۴: آدمها کجا رفتهاند؟)
آنها همراه با یک سگ بیگل مینیاتوری که تخصصش بو کشیدن پول نقد است (این هاپو عضو ششم تیم و سوگلی تماشاگران است)، به سبک پلیسی به در میکوبند و تنها انسانی را که به نظر میرسد در آن خیابان زندگی میکند پیدا میکنند: زن جوانی به نام دسی با بازی ساشا کایه. دسی به آنها میگوید اینجا خانه مادربزرگ فوتشدهاش است. آنها وارد خانه میشوند و بازرسی خود را آغاز میکنند و غنیمت پنهانشده را مییابند؛ اما مبلغ آن ۱۵۰ هزار دلار نیست، بلکه چیزی در حدود ۲۰ میلیون دلار روی طاقچه است!
از همان لحظهای که آن ۲۰ میلیون دلار کشف میشود، کارنهان در مقام نویسنده و کارگردان، ساعت تعلیقی را کوک میکند که تیکتاک آن تا زمان روشن شدن هوا در نزدیک سپیدهدم بند نمیآید. این موقعیت بر اساس یک رویداد واقعی است که کارنهان از یک افسر پلیس میامی شنیده است. با این حال، او به شکلی دراماتیک، هوشمندانه و منطقی، سلسلهای از شرایط را رقم میزند که دوراهی و بحران پیش روی تیم را لحظه به لحظه هولناکتر میکند.

وقتی اعضای تیم به بزرگی و ابعاد این غنیمت پی میبرند، همگی از شدت ترس کپ میکنند؛ و این کاملا هم منطقی است. اول به این دلیل که حضور آنها در آنجا اصلا مخفیانه نیست و یک تیم ضربت از کارتل ممکن است همین حالا در حال شکلگیری و اعزام باشد. دوم با توجه به زیر ذرهبین بودن تیم توسط بازرسی، هرگونه رفتار مشکوک یا متناقض در رابطه با پولهای ضبطشده موشکافی خواهد شد. سنگینی مطلق آن ۲۰ میلیون دلار که در دوازده سطل پلاستیکی نارنجی پنهان شده، درست مثل نیتروگلیسیرین در فیلم «جادوگر» (Sorcerer) است؛ هر لحظه ممکن است اراذلی که آن را پنهان کردهاند به خاطر انتقام مرگبار سر برسند، ناشیگری خود اعضای تیم در جریان ضبط پول کاری دستشان دهد، یا حتی تأثیر روانی که ۲۰ میلیون دلار روی تکتک اعضا میگذارد، کل تیم را هوا بفرستد و پودر کند. در طول این شب، این تیم پنجنفره خواهد فهمید که چه کسی مرد عمل است و چه کسی خیانتکار.
کار از همان ابتدا با مدیریت متزلزل ستوان دومارس با بازی مت دیمون گره میخورد. با اینکه همهشان زیر ذرهبین هستند، دومارس طبق پروتکل عمل نمیکند. او کشف پول را بیسیم نمیزند، بنابراین هیچکس دیگری نمیداند چقدر پول پیدا کردهاند. در ضمن، رفتارش هم به شدت مرموز و عجیب میشود؛ هر کاری که او به عنوان افسر ارشد انجام میدهد، بودار به نظر میرسد. این وضعیت با واکنشهای کارآگاه گروهبان جی.دی برن (با بازی بن افلک) تشدید میشود که به دو دلیل بزرگ، تأثیرگذار و قدرتمند از آب درمیآید: اول اینکه برن تنها عضو تیم است که من از ابتدا مطمئن بودم آدم سالمی است و دوم اینکه، پسر! ما داریم درباره بن و مت صحبت میکنیم! من فکر میکردم همانطور که ابتدای فیلم به نظر میرسد، قرار است با یک فیلم رفاقتی و پلیسی مثل «فریبی و بین» (Freebie and the Bean) طرف باشیم، اما تصمیمات مشکوک و مدیریتی دومارس این دو رفیق قدیمی را روبروی هم قرار میدهد.
اگر فیلم دیگری هم وجود داشته باشد که در آن پلیسها در تمام طول داستان با یک خانه تیمی پر از پول کثیف سروکله بزنند، من که تا به حال ندیدهام. علاوه بر این، آن بنبست حومهشهری کارتل که شبیه شهر ارواح است (خدا میداند چه کسانی داخل آن خانههای لعنتی کمین کردهاند!) واقعاً ترسناک و وهمآلود است. من که به عنوان یک پیرمرد بدبین نسبت به سینمای مدرن، مدام منتظر بودم فیلم در روایت داستان تپق بزند و رشته کار از دستش در برود، اما این اتفاق هرگز نیفتاد.

اگر بخواهم لیستی از فیلمهای پلیسی محبوبم را بنویسم، شامل اینها خواهد بود: «ارتباط فرانسوی» The French) Connection)، فریبی و بین، «خرابکاری» (Sabotage) که اساسا همان فریبی و بین است اما بدون لحن طنز، الکترا گلاید در لباس آبی (Electra Glide in Blue)، «برای زندگی و مرگ در لس آنجلس» (To Live and Die in L.A.)، «بولیت» (Bullitt)، «شاهینهای شب» (Nighthawks)، «مرمر سیاه» (The Black Marble) و فیلم «آدمکشی» (Homicide) ساخته دیوید ممت. همچنین چند فیلم تلویزیونی دهه ۷۰ مثل فاستر و لوری (Foster and Laurie)، نسخه پایلوت مجموعه «استارسکی و هاچ» (Starsky & Hutch) و «آخرین آدمهای خوب» (Last of the Good Guys) را هم اضافه میکنم. (البته من فیلمهای مربوط به پلیسهایی که به دنبال قاتلان زنجیرهای هستند، مثل «هری کثیف» (Dirty Harry)، «گشتزنی» (Cruising)، و «هفت» (Seven) را یک زیرژانر متفاوت میدانم.)
با اینکه اکثر این فیلمها لحظات اوج و شاهکاری دارند که از مصادره باشکوهتر و پر زرقوبرقتر است، معمولا ایراداتی هم دارند که نیاز به چشمپوشی داشت؛ و البته من چون خود فیلمها را دوست دارم، با کمال میل این ایرادها را نادیده میگرفتم. مثلاً در الکترا گلاید در لباس آبی، بازی رابرت بلیک، لوکیشنهای اساطیری مانیومنت ولی [یا دره یادبود] و تمام برخوردهای روتین او با رانندگان در جاده عالی بود. اما معمای قتل و کل خط فرعی داستان با حضور جینین ریلی و میچل رایان خیلی کسلکننده و روی اعصاب بود. یا در فیلم درخشان فریبی و بین، بعد از یک سری سکانسهای شاهکار و پشتسرهم، آن سکانسی که انتهای فیلم در دستشویی مردانه استادیوم کندلاستیک میگذرد، یک ضدحال زشت و تو ذوقزن است. ویلیام پترسن و ویلم دفو در فیلم برای زندگی و مرگ در لس آنجلس معرکهاند، اما حضور جان پنکاو در نقش همکار پترسن، یک فاجعه در انتخاب بازیگر است.
وقتی هم که نوبت به ارتباط فرانسوی میرسد، این کارگردانی شبهمستند ویلیام فریدکین است که آن را بسیار واقعگرایانه جلوه میدهد، نه فیلمنامه سرهمبندیشده و به شدت غیرمنطقی ارنست تایدیمن. آیا قاچاقچیان فرانسوی واقعاً ماشینی پر از هروئین را همینطوری در خیابان رها میکنند تا پلیس دقیقا همان کاری را بکند که در جریان فیلم انجام داد؟ و تازه حتی اگر این کار را بکنند، با علم به اینکه ماشین پر از مواد است، آیا واقعا خودشان بلند میشوند میروند پارکینگ توقیفی پلیس تا تحویلش بگیرند؟ و آیا واقعا کسی باور میکند پلیس بتواند ماشین را آنطور تارومار کند و بعد در یک زمان استاندارد و برقآسا طوری سرهمش کند که فرانسویها اصلا نفهمند دل و روده ماشین سفره شده بوده است؟ (من در سن ۹ سالگی این را زیر سؤال بردم!). یا آن همکار پلیسی که پاپای در پایان فیلم میکشد و پیامدهای این قتل حتی در متن انتهای فیلم هم بازگو نمیشود چطور؟ در این مورد من فریدکین را مقصر میدانم که آن را کات نکرده است.
اما فیلمنامه جو کارنهان و مایکل مکگریل داستان بسیار بهتر و هوشمندانهتری دارد. این فیلم صرفا به این دلیل که مرتکب هیچ اشتباهی نمیشود، از پیشینیان و بزرگان خود پیشی میگیرد. علاوه بر این، مصادره در هسته مرکزی خود دیمون و افلک را دارد؛ بازیگرانی که فکر میکنم تماشاگران پس از بیش از ۲۰ سال حضور آنها در کانون توجه و بازی در فیلمهای بیشمار، دیگر حضورشان را عادی فرض کردهاند و قدرشان را نمیدانند (خود من هم همینطور بودم). اما دیگر اینطور نیست. آنها در این فیلم واقعا فوقالعاده ظاهر شدهاند؛ آنها به تنهایی چقدر میتوانند خوب باشند؟ خب، وقتی کنار هم بازی میکنند فوقالعاده دیدنی هستند! بماند که حالا دیگر سن و سالی از آنها گذشته و چهره و فیزیکشان حسابی فتوژنیک شده و قاب دوربین را مال خود میکند. میتوانم ریزبهریز و ساعتها درباره این فیلم صحبت کنم، اما خب این کار بدون لو دادن چرخشهای داستانی هوشمندانه آن ممکن نیست که لو دادن آنها هم از طرف من نامردی در حق فیلم است.

وقتی خودم تا این حد مجذوب جذابیت، هیجان، تعلیق و اصالت فیلم شده بودم، واقعا تعجب کردم که چرا هیچکدام از دوستانم آن را چیزی بیشتر از یک اثر سرگرمکننده و یکبارمصرف ندیدند؛ از آن فیلمهایی که فقط به درد وقتگذرانی میخورند، باید تماشایشان کرد، لذت برد و بعد هم فراموششان کرد. وقتی با هم گپ میزدیم، مدام این جملات را میشنیدم: «من میدونستم فلان شخصیت آدمفروش نیست چون اون یکی دستش رو رو کرد، و میدونستم فلانی کثیفه چون اون یکی بازیش داد.» راستش را بخواهید، من برای فیلم و داستانش اصالت و یکپارچگی بیشتری قائل بودم. دوست دیگری به من گفت: «من همون اوایل فهمیدم موش کیه.» به او گفتم: خب تو با یک معمای پلیسی طرفی که کلا پنج تا مظنون دارد، پس شاید تو زود فهمیده باشی، اما من نفهمیدم!
امیدوارم این فیلم به جایگاهی نزدیک به فیلم قدرندیده دیگری در زمانه خودش، یعنی «جوسی ولز یاغی» (The Outlaw Josey Wales) برسد. وقتی فیلم کلینت ایستوود اکران شد، منتقدان روزنامهها آن را سلاخی کردند (فیلم مصادره سلاخی نشده، فقط دستکم گرفته شده است)، و تماشاگران قطعا از آن لذت بردند اما هیچکس آن را یکی از بهترین کارهای ایستوود ندانست. اما پس از گذشت چند سال، اورسن ولز با حضور در برنامه مرو گریفین شو گفت که به نظرش جوسی ولز یاغی یکی از تأثیرگذارترین فیلمهایی است که در چند سال اخیر اکران شده است. امروزه، بیشتر طرفداران ایستوود و نردهای سینمای وسترن، جوسی ولز یاغی را یکی از بهترین کارهای ایستوود و یکی از برترین وسترنهای دهه ۷۰ میدانند (من که قطعا اینطور فکر میکنم).
پیشبینی و آرزو میکنم که سرنوشت مشابهی در انتظار فیلم مصادره باشد.
منبع: Sight and Sound








