راز فیلمنامهنویسی کوئنتین تارانتینو؛ قدرت زیرمتن در خلق شخصیتهای ماندگار

در نگاه اول، اولین فیلم بلند کوئنتین تارانتینو، «سگهای انباری» (Reservoir Dogs)، داستانی ساده و سرراست دارد؛ روایتی درباره سرقتی که طبق برنامه پیش نمیرود و گروهی از خلافکاران را مقابل هم قرار میدهد. اما تارانتینو بعدها اعتراف کرد زمانی که نخستین نسخه فیلمنامه را نوشت، خودش هم تصور میکرد تمام داستان همین است. تا اینکه یکی از استادانش نکتهای مهم به او گفت؛ جملهای که نگاهش به فیلمنامهنویسی را برای همیشه تغییر داد: «تو کار نویسندگی را انجام دادهای، حالا باید کار کارگردانی را هم انجام بدهی.»
منظور او چه بود؟ پاسخ در مفهومی نهفته است که بسیاری آن را مهمترین ابزار یک فیلمنامهنویس حرفهای میدانند: سابتکست یا همان زیرمتن. در ادامه، ابتدا با مفهوم زیرمتن در فیلمنامهنویسی آشنا میشویم، سپس یکی از بهترین نمونههای آن را در آثار تارانتینو بررسی میکنیم و در پایان میبینیم چگونه میتوان از این تکنیک در نوشتن فیلمنامه استفاده کرد.
زیرمتن یا سابتکست دقیقا چیست؟

اگر تازه وارد دنیای فیلمنامهنویسی شده باشید، شاید تعریف سابتکست یا زیرمتن کمی انتزاعی به نظر برسد. سادهترین تعریف این است که زیرمتن، معنایی است که زیر لایه دیالوگها و رفتار ظاهری شخصیتها جریان دارد.
به بیان دیگر، شخصیتها همیشه آن چیزی را که واقعا احساس میکنند، به زبان نمیآورند. آنچه میگویند یک چیز است و آنچه در ذهن یا قلبشان میگذرد، چیز دیگری. همین فاصله میان حرفها و احساسات، زیرمتن را شکل میدهد.
برای مثال، ممکن است شخصیتی با لحنی سرد با کسی صحبت کند، اما در واقع از ترس طرد شدن یا از روی علاقه چنین رفتاری داشته باشد. یا دو شخصیت درباره موضوعی کاملا عادی گفتوگو کنند، در حالی که تنش واقعی میان آنها درباره مسئله دیگری است که هرگز به زبان آورده نمیشود.
شما میتوانید شخصیتها را وادار کنید هر کاری انجام دهند یا هر دیالوگی بگویند، اما اگر دلیل عمیق رفتار آنها را نشناسید، فیلمنامه هرگز به تمام ظرفیت خود نمیرسد. زیرمتن همان چیزی است که به شخصیتها عمق میدهد و باعث میشود مخاطب احساس کند زیر سطح داستان، دنیای بزرگتری در جریان است.
پایان «روزی روزگاری در هالیوود»؛ نمونهای درخشان از زیرمتن

آخرین فیلم تارانتینو، «روزی روزگاری در هالیوود» (Once Upon a Time in… Hollywood)، در ظاهر داستان چند شخصیت خیالی را روایت میکند که در اواخر دهه ۱۹۶۰ در هالیوود زندگی میکنند؛ اما این روایت آرام و نوستالژیک، آرامآرام به یکی از تلخترین رویدادهای تاریخ هالیوود، یعنی قتلهای خانواده منسون، نزدیک میشود.
در این فیلم، مارگو رابی نقش شارون تیت، بازیگر جوانی را بازی میکند که در دنیای واقعی قربانی آن جنایت هولناک شد.
از همان ابتدا مشخص است که فیلم به سمت این واقعه تاریخی حرکت میکند. از طرف دیگر، مخاطب هم با شناختی که از تارانتینو دارد، انتظار دارد خشونت همیشگی آثار او را در نقطهای از داستان ببیند. اما تارانتینو برخلاف انتظار، تقریبا تمام خشونت فیلم را برای دقایق پایانی نگه میدارد.
در پایان فیلم، اعضای خانواده منسون به جای خانه شارون تیت، اشتباهی وارد خانه کلیف بوث با بازی برد پیت میشوند. نتیجه هم یکی از خونینترین و در عین حال طنزآمیزترین سکانسهای کارنامه تارانتینو است؛ جایی که کلیف، ریک دالتون و سگ وفادارش، پیش از آنکه مهاجمان فرصتی برای اجرای نقشه خود پیدا کنند، آنها را از پا درمیآورند.
بعد از پایان این درگیری، ریک دالتون برای نخستین بار به خانه شارون تیت دعوت میشود. او از مسیر تپه بالا میرود، وارد خانه میشود و با استقبال گرم شارون روبهرو میشود. دوربین آرامآرام به سمت آسمان حرکت میکند، عنوان فیلم روی تصویر ظاهر میشود و تیتراژ نمایش داده میشود.
چرا این پایان تا این اندازه تاثیرگذار است؟

قدرت این سکانس فقط در تغییر تاریخ نیست؛ بلکه در زیرمتن آن نهفته است. تارانتینو جهانی را خلق میکند که همه دوست داشتند واقعیت همینگونه رقم میخورد؛ جهانی که در آن شارون تیت زنده میماند و یکی از تلخترین جنایتهای تاریخ هالیوود هرگز اتفاق نمیافتد.
در تمام طول فیلم، او با نگاهی سرشار از عشق و نوستالژی به هالیوود دهه شصت نگاه میکند و در پایان، این عشق را به شکلی شاعرانه به اوج میرساند. خشونت پایانی فقط انتقام از قاتلان نیست؛ بلکه ادای احترامی است به زندگیهایی که خیلی زود از بین رفتند.
حتی نحوه نمایش عنوان فیلم نیز این معنا را تقویت میکند. ابتدا عبارت «روزی روزگاری…» روی پرده ظاهر میشود و چند لحظه بعد، کلمه «هالیوود» به آن اضافه میشود؛ گویی تارانتینو از همان ابتدا میخواهد یادآوری کند که آنچه دیدهایم، یک افسانه است، نه بازآفرینی واقعیت. همراهی این تصاویر با موسیقی آرام و غمگین، پایان فیلم را به یکی از احساسیترین لحظات کارنامه او تبدیل میکند؛ پایانی که بیش از آنکه درباره خشونت باشد، درباره حسرت است.
چطور از زیرمتن در فیلمنامه خود استفاده کنیم؟

تارانتینو درباره روند نوشتن سگهای انباری توضیح میدهد که بیشترین تمرکزش روی رابطه آقای سفید و آقای نارنجی بوده است. او میگوید هنگام نوشتن مدام از خودش یک سوال میپرسید: «این شخصیت بیشتر از هر چیز دیگری در دنیا چه میخواهد؟»
پاسخ به همین سوال باعث شد متوجه شود زیر لایه داستان سرقت، فیلم در واقع روایتی استعاری از رابطه پدر و پسر است؛ موضوعی که هرگز به شکل مستقیم بیان نمیشود، اما در تمام رفتارها و تصمیمهای شخصیتها حضور دارد. این همان روشی است که هر فیلمنامهنویسی میتواند از آن استفاده کند.
پیش از نوشتن دیالوگها، برای هر شخصیت یک پرونده کامل بسازید. گذشته، ترسها، آرزوها، ضعفها، هدفها و مهمتر از همه، چیزی را که بیش از هر چیز در زندگی میخواهد، مشخص کنید. شاید این مرحله زمان زیادی بگیرد، اما نتیجه آن هنگام نوشتن دیالوگها کاملا مشخص خواهد شد. وقتی انگیزه واقعی شخصیت را بشناسید، دیگر لازم نیست همه چیز را با دیالوگ توضیح دهید؛ بخش زیادی از معنا به شکل طبیعی در رفتار، سکوت و انتخابهای او شکل میگیرد. از طرف دیگر، بازنویسی فیلمنامه هم بسیار سادهتر میشود، چون شخصیتها از همان ابتدا هویت مشخصی دارند و رفتارشان بر اساس منطق درونی خودشان پیش میرود.
زیرمتن؛ جایی که فیلمنامه جان میگیرد

شاید تارانتینو در ابتدای مسیر تصور میکرد زیرمتن یا سابتکست بیشتر به کار کارگردان مربوط میشود، اما تجربه آثارش نشان میدهد این عنصر از همان لحظه نوشتن فیلمنامه شکل میگیرد.
فیلمنامه زمانی ماندگار میشود که شخصیتها فقط حرف نزنند، بلکه احساسات، ترسها و خواستههایشان را میان سطرها پنهان کنند. مخاطب هم دقیقا همین لایه پنهان را کشف میکند؛ همان بخشی که باعث میشود یک صحنه ساده، سالها در ذهن بماند.
در نهایت، هیچ فرمول واحدی برای خلق زیرمتن وجود ندارد. هر نویسنده روش خودش را پیدا میکند، اما یک اصل همیشه ثابت است؛ هرچه شخصیتهای شما را عمیقتر بشناسید، لایههای پنهان داستان نیز طبیعیتر و تاثیرگذارتر شکل میگیرند.
منبع: No Film School





