نقد فیلم «اتاقهای پشتی»؛ آیندهی روشن سینما در دیوارهای زرد یک فیلم بد

در کنار پدیدهی ترسناک سال، «وسواس» (Obsession) ساختهی کاری بیکر و فیلم «آیرون لانگ» (Iron Lung) از مارکیپلایر، کین پارسونز ۲۱ ساله همگام با ترند داغ این روزهای یوتیوبرهایی که کارگردان شدهاند، با اولین فیلم خود، «اتاقهای پشتی» (Backrooms)، پا به سینما گذاشته است و به ویدیوهایش که حسابی روی یوتیوب گل کردند، ارجاع میدهد. «اتاقهای پشتی» فیلم ترسناکی است دربارهی فضایی ناشناخته و همزمان آشنا و بیوقفه در حال تغییر شکل که تعامل با آن دگرگونش میکند، گسترشش میدهد و مهمانانش را به دام میاندازد. حالا سوال اینجاست که آیا پارسونز توانسته از مجموعهی یوتیوبی محبوب خود، یک فیلم درست و درمان دربیاورد؟ جواب این است: نه. اما آیا «اتاقهای پشتی» پتانسیل پارسونزِ جوان را نشان میدهد؟ بله. در نقد «اتاقهای پشتی» به نقاط قوت کارگردانی پارسونز و نقاط ضعف فیلم میپردازم که بیش از همه در فیلمنامه خلاصه میشوند.
از اواسط سالهای ۲۰۰۰ میلادی، فیلمهای دلهرهآوری با شخصیتهای شومی چون «اسلندرمن» (Slenderman) در سراسر اینترنت پخش شدند که داستان و دنیای مفصلی حولشان شکل گرفت و میخواستند حس ترس از ناشناخته و تنهایی را در مخاطب ایجاد کنند. «اتاقهای پشتی» هم مثل بسیاری از پدیدههای ترسناک Creepypasta سابقهی طولانی در اینترنت دارد. اما بیشتر ریشههای آن به سال ۲۰۱۹ برمیگردد که یک کاربر در 4chan عکسی از یک فضای خالی و تقریبا سورئال منتشر کرد. علاقهی اینترنت به فضاهای خالی، ترانزیشنال و نوستالژیک از اینجا رونق گرفت و حتی سابردیتهایی برایش ساختند و توجه پارسونز به آنها جلب شد. او کار با Blender را یاد گرفت و اوایل سال ۲۰۲۲ در ۱۶ سالگی اولین فیلم از مجموعه فیلمهای کوتاه در قالب Found Footage را روی یوتیوب آپلود کرد. پارسونز اولین کسی نبود که از پدیدهی اتاقهای خالی الهام میگرفت، اما ویدیوهای او منطق و دنیایی تقریبا منسجم ساختند که مخاطبانش در یوتیوب آن را دوست داشتند. این ویدیوها بالاخره توجه استودیوهای هالیوودی را جلب کردند و آنها سراغ پارسونز آمدند تا ایدهاش را در قالب یک فیلم سینمایی ارائه دهد. نتیجه فیلمی است که در زمینهی فیلمبرداری، طراحی صحنه، موسیقی و صدابرداری لحظات درخشانی دارد، اما در نهایت بهخاطر ضعف فیلمنامه پایین کشیده میشود.
هشدار! در نقد فیلم «اتاقهای پشتی» خطر لو رفتن داستان وجود دارد
نقد فیلم «اتاقهای پشتی»؛ مکانی بیمکان

«اتاقهای پشتی» شامل مجموعهای بیپایان از اتاقهای خالی است که خارج از مرزهای واقعیت وجود دارند. فضاهای آشنا به چیزی نگرانکننده و فراتر از درک ما تبدیل میشوند. پارسونز با این اتاقها با ایدهی تنهایی مطلق بازی میکند؛ تنهایی آن هم در دنیایی که در نگاه اول آشنا به نظر میرسد، اما چیزی در آن با منطق نمیخواند؛ ترکیبی از عناصر هرروزی با عناصر غیرقابل توضیح. دنیای «اتاقهای پشتی» متشکل است از اتاقی درون یک اتاق، درون یک اتاق دیگر و الیآخر، البته اگر «آخر»ی در اتاقهای پشتی وجود داشته باشد. اتاقهای پشتی با کاغذدیواری و موکتهای زردرنگ، نور چراغهای فلورسنت و صدای وزوز ممتد آنها، محیطهای وسیع اما خالی با گوشهها، شکافها و درهایی که هرکدام به اتاقی دیگر میرسند، شناخته میشود. گاه موجودات عجیب و غریبی در سایهها و پشت دیوارهایش کمین کردهاند، اما وحشتناکتر از هیولاها، تنهایی و اتاقهای لایتناهی است.
محیط «اتاقهای پشتی» شاید شما را یاد ویدیوگیمی چون «استنلی پربل» (The Stanley Parable) بیندازد. گاهی هم حس بازی ویدیویی را القاء میکند که میتوانید در آن بدون محدودیت از دیوارها و زمین عبور کنید؛ اصطلاحی که به No-Clipping از آن یاد میشود. اما شباهت زیادی هم دارد به بازیهای ویدیویی که این روزها بسیاریاشان را روی استیم پیدا خواهید کرد؛ بازیهای اغلب ترسناکی که روی Unreal Engine ساخته شدهاند و همه در تلاش برای بازسازی حسی همچون بازی هیدئو کوجیما، «پی. تی.» (P.T.)، در اتاقهای بهظاهر معمولی اما عجیب میگذرند که حس درماندگی و وحشت پلیر در آنها با اتفاقات سورئال و موجوداتی که انگار از سایهها به شما خیره شدهاند، تشدید میشود. اما خلاف دموی نیمساعتهی سایلنت هیلی که هیچوقت ساخته نشد، «اتاقهای پشتی» نمیتواند در ۱۱۰ دقیقه هیچ داستانی روایت کند.
«اتاقهای پشتی» با ویدیویی اول شخص از کارمندی از شرکت Async آغاز میشود که در هزارتویی زردرنگ گیر افتاده و سپس موجودی که ما او را نمیبینیم، شکارش میکند. داستان سپس به سال ۱۹۹۰ میپرد؛ جایی که در آن کلارک (چیوتل اجیوفور)، معمار و صاحب فروشگاه مبلمان ورشکستهای پس از دعوا با همسرش بهخاطر اعتیاد به الکل، با مشکلات مالی و روانی دست و پنجه نرم میکند و حالا از دفتر خانم روانشناسی به نام مری کلاین (رناته رینسوه) سردرآورده که خودش کم مشکل روانی ندارد.
یکی از این روزها، کلارک که حسابی از دست چراغهای چشمکزن فروشگاهش عاصی شده و در زیرزمین با فیوزها ور میرود، دیواری را پیدا میکند که میتوان از وسطش رد شد. کلارک با عبور از این دیوار، به فضایی بیپایان و غیرطبیعی پا میگذارد که در آغاز نمیداند چه وحشتهایی درونش نهفته است. او سعی میکند کشف تازهاش را برای روانشناس توضیح دهد. اما مری، که پیشتر چنین حرفهایی را از زبان مادر روانپریشش شنیده بوده، توضیحات کلارک را نمیپذیرد. با وجود نگرانیهای مری دربارهی شیفتگی روزافزون کلارک به اتاقهای پشتی، کلارک تمام تمرکزش را بر این میگذارد که تا جای ممکن در این محیط جلو برود و نقشهاش را بکشد. وقتی کلارک با دوتا از دوستانش در اتاقها گیر میافتد، این بار مری است که از این مکان عجیب سردرمیآورد و با تغییر قهرمان از کلارک به مری، فیلم انگار بعد از یک ساعت دوباره از نو شروع میشود.

بسیاری از فیلمترسناکهای کنونی، وحشت درونی داستان را بر روان کاراکترها متمرکز میکنند، اما اغلب درک محدودی از روانشناسی دارند. «اتاقهای پشتی» با اینکه عملاً حول صحبتهای روانشناس و بیمارش میگردد، اما هیچ چیز از روان دو قهرمان داستان به ما نمیگوید. در واقع، هرچه بیشتر میگوید، کمتر معنی میدهد. انگار «اتاقهای پشتی» در تلاش برای باهوش نشان دادن خود، حرفهای بیسروته میزند، اما در نهایت نمیتواند یک روایت منسجم و معنادار از دل اینها بیرون بکشد.
نکتهی ناراحتکنندهاش اینجاست که «اتاقهای پشتی» هیچوقت قرار نبوده داستان داشته باشد. کل وحشت دنیایی که پارسونز خلق کرده در این است که هیچکس نمیتواند به ماهیت آن پی ببرد؛ اتاقهای پشتی فراتر از ادراک ماست و ماهیت مدام درحال تغییرش، آن را در تضاد با جملهای قرار میدهد که مری چندین بار دربارهی گیر افتادن انسانها در الگوهای آشنا میگوید.
«اتاقهای پشتی» دربارهی یک مکان است، نه دربارهی کاراکترها. مهم نیست که مری کیست، مادرش که بوده یا کلارک چرا طلاق گرفته؛ چون ماهیت این دنیا، ربطی به هویت کاراکترها ندارد. این شخصیتها میتوانستند مثل یک بومِ خالی، مخاطب را در دنیای «اتاقهای پشتی» نمایندگی کنند. البته محیط به خاطرات کسانی که به آن پا میگذارند واکنش نشان میدهد، اما خود فیلم هم حوصلهاش نمیکشد به خاطرات کسانی که وارد اتاقها شدهاند، بپردازد.
مثلاً، کل کاراکتر مری در چند فلشبک به مادرش در تیمارستان و به خانهاشان که محض برجسازی خراب شده خلاصه میشود؛ بقیهی اوقات او در اتاق اتوکشیدهاش که انگار هیچکس در آن زندگی نکرده، به تلویزیون کاملاً دههنودی و تکهسنگی با رد دست خودش خیره شده است.
کلارک از او هم بدتر است. با اینکه فیلم نمیگذارد فراموش کنید او زنی با موهای قرمز داشته که کلارک را از خانه بیرون انداخته، اما شیفتگی کلارک با اتاقها و تحول او به کاراکتری که در پردهی نهایی فیلم میبینیم آنقدر ناگهانی و بیمنطق است که ترجیح میدادم چیوتل اجیوفور بهجای دیالوگ گفتن، کل فیلم را با پانتومیم اجراء میکرد. چیوتل اجیوفور و رناته رینسوه هر دو بازیگران درخشانی هستند، اما فیلمنامهی «اتاقهای پشتی» حسابی دستشان را خالی گذاشته است. اجیوفور کاری را که از او خواسته شده به نحو احسن انجام میدهد، اما توجیه رفتارها و تصمیماتش دشوار است؛ به ویژه خشونت ناگهانی او در دقایق پایانی فیلم.
این خشونت بیهوده کاملاً با جو و سبک وحشت روانشناختی که فیلم در یک ساعت ابتدایی تثبیت میکند در تضاد است. ویل سودیک، فیلمنامهنویس «اتاقهای پشتی»، انگار ماهیت دنیای پارسونز را فراموش میکند. وحشت در این دنیا بهخاطر خشونتهای فیزیکی شوکهکننده مثل سر بریده در یخچال یا بریدن پوست سر آدمها نیست؛ بلکه از تنهایی عمیق، محصور بودن در محیطی بیپایان و اضطراب ممتد در جهانی ناشناخته ریشه میگیرد. اما بعد از ورود عناصر کلیشهایتر خشونت به ماجرا، کل فیلم جریان خود را از دست میدهد و جذابیت و اثرگذاری دنیای «اتاقهای پشتی» از بین میرود.
گیر افتادن در مکانی که هیچ منطقی ندارد و وحشتهایی غیرقابل درک در گوشه و کنارش پنهان شده، باید بهتنهایی برای پیشبرد روایت «اتاقهای پشتی» کافی میبود. اما سودیک پای علت و معلول، شخصیتپردازی، شرح و بسط دنیا و قوانین آن را وسط کشیده و در نتیجه به توضیحات اضافی متوسل شده است.
او در آغاز با راحتترین حقه یا میانبر فیلمنامهنویسی شروع میکند و دو قهرمان داستان را در جلسهی تراپی میگذارد. کسی هم کاری ندارد که چرا مردی مانند کلارک باید سال ۱۹۹۰ به تراپی برود وقتی حتی پول قبض برق فروشگاهش را هم ندارد! طی این تراپی، سودیک با دیالوگهای اکسپوزیشنمحور، کلی اطلاعات بیهوده دربارهی شخصیتها به مخاطب میدهد.
اما جز بکاستوری دادن به کاراکترها، لازم دیده که کلی توضیحات اضافی دربارهی شرکت Async هم به داستان بیاورد. کاراکتر مارک دوپلاس، که عنصری نامطلوبی و نابجا در کل فیلم است، انگار تنها برای ارجاع دادن به دنیای ویدیوهای یوتیوبی پارسونز در فیلم گنجانده شده. او در پردهی سوم فیلم، نقش پررنگتری هم پیدا میکند. سودیک میکوشد با اتکا به شخصیت او، سازوکار اتاقها را توضیح دهد؛ البته توضیحات و ارجاعاتش به فرنچایز یوتیوبی را آنقدر مبهم نگه میدارد که فیلم از وادی سورئال خارج نشود. اما کارش موجب شده فیلم از یک ایدهی جسورانه، به سمت چیزی متعارفتر و کلیشهای حرکت کند.
پارسونز کارش را بلد است

اگر رفت و برگشتهای کاراکترها را نادیده بگیریم، یک ساعت اولیهی «اتاقهای پشتی» تقریباً بینقص است. انگار پارسونز توانسته آنچه را که تخماش در یوتیوب کاشته شده بود، به خوبی در قالب لایواکشن پرورش دهد. بعضی قابهای فیلم واقعا چشمگیرند و اعتماد به نفس بالای این کارگردان جوان در فیلم واضح است. او برای واکنش گرفتن از مخاطب، به جامپاسکر و صحنههای ترسناک ناگهانی روی نیاورده، بلکه با چگونه استفاده کردن از فضا و به تصویر کشیدن آن، برای ایجاد تنش بهره میبرد. خلاف معمول فیلمهای ترسناک، «اتاقهای پشتی» در محیطهای تاریک یا در سایهها سیر نمیکند. فضاهای اداری یادآور سریال «جدایی» (Severance)، این بار با رنگ خردلی دیوارها و نور وهمآور لامپهای فلورسنت که مدام توی چشم میزنند، تصمیم جسورانهای برای یک فیلم ترسناک هستند. اما صدقهسر کارگردانی پارسونز، انگار همیشه ترسی از نگاه کردن پشت دیوار بعدی، یا شکافی که اتاقی را به اتاق دیگر متصل میکند، وجود دارد. پارسونز این محیطهای بهظاهر آشنا و نوستالژیک را – که شبیه مکانهایی هستند که گذرا از آنها عبور کردهایم، اما هیچوقت مقصدمان نبودهاند – میگیرد و جان تازهای به آنها میبخشد.
کارگردانی پارسونز با طراحی صحنهی دنی ورمت تکمیل شده است که بخش زیادی از بودجهی فیلم را صرف آن کردهاند. طراحی صحنهی «اتاقهای پشتی» یکی از منحصربهفردترین طراحیهایی است که تا به حال در یک فیلم ترسناک دیدهاید. قریب به سه هزار متر مربع دکور برای «اتاقهای پشتی» ساخته شده که با وجود وسعت آن، حس کلاستروفوبیا را تقویت میکند. سطح جزئیات چیدمان و دکوراسیون مسحورکننده است و فیلمبرداری جرمی کاکس به درستی روی این جزئیات مانور میدهد.

موسیقیِ ادو ون بریمن و طراحی صدای دلهرهآور یوجینو باتالیا هم کل اتمسفر فیلم را میسازد. به جز وزوز لامپها که در پسزمینهی کل فیلم به موسیقی متن دیگری تبدیل میشوند، در اتاقهای پشتی میتوانید از صدای بال زدن مگس، تا کمترین کشیده شدن پا بر زمین را بشنوید. اینگونه ما هم مثل شخصیتهای فیلم لحظه به لحظه گوشهایمان را تیز کردهایم و منتظر یک اتفاق قریبالوقوعیم.
کار باتالیا و ورمت به خودی خود فوقالعاده است. اما پارسونز با ارجاعات گهگاهیاش به سبک بودجهپایین فیلمبرداری که ویدیوهای یوتیوبیاش به آنها شناخته میشوند، ما را به زاویهی چشم شخصیتها میبرد؛ به کابوس مشترک فرار از دست هیولایی که در کمین است. فیلم اساسا با این سبک دوربین روی دست شروع و وقتی کلارک دوستانش را به اتاقها میکشاند، تکرار میشود و پارسونز هم که طی سالها در این سبک استاد شده، در این سکانسهاست که بیش از همه میدرخشد. این سکانسها به دیالوگ زیادی هم نیاز ندارند؛ اتاقهای پشتی و راهروهای آن حرف اول را میزنند.
نوستالژی برای دنیایی که هیچوقت وجود نداشته است

نوستالژی و خاطرات نقش مهمی در «اتاقهای پشتی» دارند. اتاقها اساسا خاطرات افراد را مثل کپیهای اشتباهی تکرار میکنند. اما نوستالژی نهفقط در داستان و دنیای فیلم، که در رویکرد پارسونز به فیلم هم دیده میشود. اینکه چرا پارسونز داستان خود را در دههی نود میلادی گنجانده میتواند دلایل فنی زیادی داشته باشد. اما بچههای امروز انگار از قصد چنین دنیایی را جستجو میکنند؛ از شیفتگی تازهاشان در بازگرداندن فشن دههنودی، تا استفاده از واکمن و موزیکپلیرهای مدلقدیمی و حتی انداختن گرِین روی ادیتهای تیکتاکشان. دهه نود انگار نشاندهندهی زمانی از تاریخ بشر است که تکنولوژی پیشرفت کرده، اما نقصهای آن – که از نظر خریدار امروزی غیرقابل بخشش است – وجهی انسانی به آن میدهند. گرین، از فوکوس خارج شدن، باتری محدود، نبود اینترنت و موبایل، VHS، کاست. اینها که روزی فقط ابزار بودند و واقعیت روزمرهی ما را شکل میدادند، حالا برای بچههای نسل زد نوستالژی برای روزهایی هستند که خودشان جز در فیلم و اینترنت، تجربهاش نکردهاند.
دنیای «اتاقهای پشتی» هم همینطور است؛ چه دنیای واقعیاش و چه دنیای سورئالِ پشت دیوارش. اتاقهایی که کاراکترها در آن زندگی میکنند، واقعی نمینمایند؛ بلکه به تصور کسی میمانند که دههنود را تنها در تصاویر تجربه کرده است. دوربینهای فیلمبرداری که جزئیات را ضبط نمیکنند، چراغهای فلورسنتی که با ریتمی بیمارگونه سوسو میزنند؛ یکجور نوستالژی و رمانتیسیسم در اینها وجود دارد که به ویژه در ژانر وحشت بیشتر خودش را نشان میدهد.
این نوستالژی یکی از دلایلی است که چرا «اتاقهای پشتی» پارسونز حسابی با نسل جوانتر ارتباط گرفته است. همچنین مثل تصویری ساختهی هوش مصنوعی که در نگاهی گذرا فرقی با واقعیت ندارد اما حس ششمتان میگوید چیزی اینجا جور درنمیآید، اتاقهای فیلم پارسونز کپیهایی شکسته و ناقص از روان و خاطرات افراد را به تصویر میکشند که در پوچی بیپایانی گیر افتادهاند؛ پوچی بیپایانی که Gen AI، مصرفگرایی و دفینهاندوزی مصداق آن هستند. البته نمیتوان گفت پارسونز دقیقا با «اتاقهای پشتی» میخواسته چنین منظوری را برساند. در نهایت، تلاش برای لایه برداشتن از فیلم و رسیدن به یک معنای عمیقتر بیهوده است. پارسونز از ارائهی یک پاسخ قطعی طفره میرود و هرکس هر معنایی که دلش بخواهد میتواند از این فیلم برداشت کند.
نکات مثبت
- طراحی صدا، صحنه و دکور عالی
- طراحی خلاقانهی هیولاهای اتاقهای پشتی
- کارگردانی هنری خوب و تثبیت هویت بصری متمایز
- اجرای کمنقص چیویتل اجیوفور و رناته رینسوه باوجود فیلمنامهی ضعیف
نکات منفی
- اتکا به اکسپوزیشن
- تغییر و تحولات شخصیتی بیمعنی در پردهی نهایی
- اختصاص زمان بیش از حد به کاراکترها و پسزمینهی آنها
- توضیحات اضافی دربارهی اتاقهای پشتی و از بین بردن رمز و راز آن
- گنجاندن اجباری دنیاسازیِ اتاقهای پشتی از ویدیوهای یوتیوبی پارسونز
«اتاقهای پشتی» حتی قبل از تابستان، یکی از موردانتظارترین فیلمهای سال بود. شاید شما هم مثل من و بسیاری از سینمادوستانی که علاقهی خاصی به ویدیوهای یوتیوبی پارسونز نداشتیم کنجکاو بودید ببینید پارسونز با فرنچایز خود چه کرده است. اکران فیلم پارسونز مصادف شد با اکران فیلمهای یوتیوبرهای دیگر که مقایسه با آنها را ناگزیر میکند. با اینکه در مقایسه با «آیرون لانگ» و «وسواس»، حمایت استودیویی (از نام جیمز وان، تا شان لوی و آز پرکینز بین تهیهکنندگان فیلم دیده میشود) و طرفداران بیشتری پشت «اتاقهای پشتی» بودند، اما نتیجهی نهایی از حد انتظار پایینتر است. گاه باید قبول کرد که بعضی چیزها بهتر است در حد پدیدهی یوتیوبی بمانند. حالا «اتاقهای پشتی» حسابی کنجکاوم کرده ببینم مایکل بِی میخواهد با فیلم «اسکیبیدی توالت» (Skibidi Toilet) چه کند!
با اینکه «اتاقهای پشتی» دقیقا به خال نمیزند، اما پتانسیل بالای کین پارسونز را نشان میدهد که نسل تازهای از فیلمسازان را نمایندگی میکند. با فروش عجیب و غریبی که «اتاقهای پشتی» داشته (قریب به ۴۰۰ میلیون دلار، روی یک بودجهی ۱۰ میلیون دلاری)، A24 حتما دنبال مانور روی این فرنچایز است. حالا هرطور که A24 میخواهد این فرنچایز را ادامه دهد، چه در قالب یک فیلم سینمایی دیگر باشد چه سریال تلویزیونی و…، امیدوارم پروژهی بعدی بر نقاط قوت «اتاقهای پشتی» و تواناییهای پارسونز تمرکز کند و وجوه تازهای از این کارگردان آتیهدار را نشانمان دهد.
شناسنامه فیلم «اتاقهای پشتی» (Backrooms)
کارگردان: کین پارسونز
نویسنده: ویل سودیک
بازیگران: چیویتل اجیوفور، رناته رینسوه، مارک دوپلاس، فین بنت
محصول: ۲۰۲۶، ایالات متحده
امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷ از ۱۰
امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۸۷٪
خلاصه داستان: «امپراتوری عثمانیِ کاپیتان کلارک»، یک فروشگاه مبلمان در آستانهی ورشکستگی در سانتاکلاراست و کلارک صاحب آن. همسر کلارک او را ترک کرده و حالا تمام زندگی او در فروشگاه خلاصه میشود. کلارک که با مشکلات خشم دست و پنجه نرم میکند، حتی سراغ تراپی رفته است. او نیمهشب در فروشگاه متوجه میشود که چراغها مدام سوسو میزنند. این چراغها بالاخره او را از تخت خوابش بیرون و به زیرزمین میکشانند؛ جایی که او در دیوار شکافی پیدا میکند که دروازهی ورود به دنیایی عجیب و غریب با دیوارهای زرد است. پشت این دیوار، رازهای زیادی نهفته است که کلارک و دوستانش در صدد کشف آن برمیآیند…
نقد فیلم «اتاقهای پشتی» دیدگاه شخصی نویسنده است و لزوما موضع پامپا نیست.
منبع: پامپا








