«فرار به‌سوی پیروزی»؛ تقابل استالونه و پله با نازی‌ها در مستطیل سبز

این روزها که تب جام جهانی ۲۰۲۶ تمام دنیا را گرفته و فوتبال بیش از هر زمان دیگری با سیاست، رسانه و جنجال‌های بین‌المللی گره خورده است، شاید بد نباشد به عقب برگردیم؛ به نقطه‌ای از تاریخ سینما که یک کارگردان کهنه‌کار کلاسیک، تصمیم گرفت عجیب‌ترین ترکیب ممکن از هالیوود و مستطیل سبز را خلق کند. فیلم «فرار به‌سوی پیروزی» (Escape to Victory) ساخته جان هیوستون، با بازی سیلوستر استالونه و مایکل کین در کنار اسطوره‌هایی چون پله و بابی مور، در نگاه اول یک درام جنگی سرگرم‌کننده درباره اسرای جنگی است که مقابل نازی‌ها توپ می‌زنند. اما بازخوانی این اثر کالت در اتمسفر امروز جهان، فراتر از یک نوستالژی ورزشی، لایه‌های تلخ و تکان‌دهنده‌ای از پیوند همیشگی قدرت، سیاست و ویترین جذابی به نام فوتبال را پیش چشم ما می‌گذارد.

14 فیلم برتر درباره‌ی ورزش محبوب فوتبال که باید تماشا کنید

قلاب: تماشای اثری غریب از یک ورزشکار واقعی عرصه سینما

در سال ۱۹۸۱، مثلث غیرمنتظره مایکل کین، سیلوستر استالونه و ماکس فون سیدو گرد هم آمدند تا در فیلم «فرار به‌سوی پیروزی» (Escape to Victory) (که در آمریکا به اختصار «پیروزی» نامیده شد) به کارگردانی جان هیوستون بازی کنند؛ فیلمی جنگی و ورزشی که گروهی از مشهورترین ستاره‌های فوتبال آن دوران، از جمله پله و بابی مور را نیز در خود جای داده بود. این فیلم که بازسازی اثر مجارستانی «دو نیمه در جهنم» (Two Half Times in Hell) با آن عنوان بسیار جذابش بود، داستان گروهی از اسرای جنگی متفقین را روایت می‌کند که در یک بازی نمایشی به مصاف زندانبانان نازی خود می‌روند؛ مسابقه‌ای که نماد مفاهیمی بسیار بزرگ‌تر از ارقام روی تابلوی نتایج می‌شود.

نمایی از فیلم به سوی پیروزی

اگر این پی‌رنگ به نظرتان آشنا می‌آید، تعجبی ندارد؛ این دقیقا همان ایده‌ای است (مسابقه ورزشی میان زندانبانان و زندانیان) که محرک فیلم «طولانی‌ترین فاصله» (The Longest Yard) به کارگردانی رابرت آلدریچ و با بازی برت رینولدز بود. اما در حالی که آن فیلم کمدی بی‌پروایی بود که کاملا با دوران رابرت آلتمن، پتی هرست و ناآرامی‌های سیاسی داخلی و بین‌المللی همخوانی داشت، به‌سوی پیروزی لحنی جدی و رسمی دارد. به همان اندازه که طولانی‌ترین فاصله، فیلمی پرهیاهو و آشفته است، به‌سوی پیروزی جدی، صادقانه و با ساختاری کلاسیک پرداخت شده و درست همان‌طور که طولانی‌ترین فاصله آینه تمام‌نمای سالی بود که ریچارد نیکسون با رسوایی اخراج شد، این اثر نیز بازتابی از دوران محافظه‌کارتر خود (چه از نظر سینمایی و چه سیاسی) است.

فرار به‌سوی پیروی فیلمی سرگرم‌کننده، سنتی و جالب از سوی یکی از تلخ‌ترین و ناسازگارترین کارگردانان سیستم کلاسیک هالیوود است. جان هیوستون از همان ابتدا و با نخستین تجربه کارگردانی خود یعنی «شاهین مالت» (The Maltese Falcon) در سال ۱۹۴۱، فیلم‌هایی ساخت که غرق در ابهام اخلاقی و حتی جهان‌بینی‌های به‌شدت بدبین و تاری بودند. «گنج‌های سیرا مادره» (The Treasure of the Sierra Madre) او همچنان یکی از بی‌پرده‌ترین و اصیل‌ترین فیلم‌های بی‌رحمانه‌ای است که از کارخانه رویاسازی هالیوود بیرون آمده و آثار بعدی او مانند «جنگل آسفالت» (The Asphalt Jungle)، «شیطان را بران» (Beat the Devil) و «ناجورها» (The Misfits) نیز به همین ترتیب آثاری تاریک و چالش‌برانگیز هستند.

تعجبی ندارد که هیوستون در دوران پیری کمی آرام‌تر و ملایم‌تر به نظر می‌رسد، اتفاقی که در پیروزی و فیلم بعدی‌اش، یعنی اثر موزیکال و پرهزینه «آنی» (Annie) مشهود است. نکته جذاب اینجاست که این دو فیلم، درست میان عجیب‌ترین و جاه‌طلبانه‌ترین آثار کارنامه او قرار گرفته‌اند. هیوستون یک سال پیش از پیروزی، فیلم اسلشر «فوبیا» (Phobia) را به دلیل پروژه‌های فرار مالیاتی کانادا ساخت و پس از آنی نیز دوران حرفه‌ای خود را با سه شاهکار بی‌نظیر به پایان رساند: «زیر آتشفشان» (Under the Volcano)، «شرف خانواده پریتزی» (Prizzi’s Honor) و «مردگان» (The Dead)؛ که هر یک از آن‌ها به اندازه هر فیلم دیگری در کارنامه این کارگردان، جسورانه، پیچیده و از نظر بصری تکامل‌یافته بودند.

نمایی از فیلم به سوی پیروزی

در واقع هیوستون از سال ۱۹۷۹ و با کارگردانی اقتباس هیپنوتیزم‌کننده خود از رمان خون خردمندانه اثر فلانری اوکانر، روی دور موفقیت افتاده بود. در دورانی که هم‌نسلان او مانند بیلی وایلدر و ریچارد بروکس در حال از دست دادن جایگاه فرهنگی (و سرمایه‌گذاران خود) بودند، هیوستون با سرعت غبطه‌برانگیزی تقریبا سالی یک فیلم می‌ساخت. او چطور این کار را می‌کرد؟ به نوعی، شخصیت دوگانه هیوستون که نیمی از آن یک ساختارشکن یاغی و نیمی دیگر یک تکنسین کهنه‌کار سینمای کلاسیک بود، به او مزیتی می‌داد که هم‌نسلان هفتادساله‌اش فاقد آن بودند.

در حالی که بهترین فیلم‌های دوران جوانی او مانند سیرا مادره تمایل به تلفیق این دو ویژگی متضاد داشتند، هیوستون سال‌های پایانی عمر خود را بسته به تقاضای بازار و فرصت‌های سرمایه‌گذاری، صرف حرکت پاندولی میان این دو رویکرد کرد. برای من که کوچک‌ترین اهمیتی به ورزش نمی‌دهم (همان‌طور که مارتین اسکورسیزی یک بار گفت: «هر چیزی که توپ داشته باشه، خوب نیست»)، ارزش فیلم پیروزی صرفا در محتوا یا حضور ورزشکاران سرشناس آن نیست، و بلکه بیشتر از آن مدیون لذت تماشای پیش‌کسوتی حرفه‌ای چون هیوستون است که آخرین دور افتخار خود را در مقام یک فیلمساز سرگرم‌کننده می‌زند.

بهترین فیلم‌های ورزشی تاریخ؛ از «راکی» تا «فوتبال شائولین»

فیلم آنی با وجود تمام جذابیت‌هایش، پروژه‌ای عظیم و سنگین بود که کم مانده بود هیوستون و بازیگران را زیر بار وزن خود خرد کند. اما کارگردان در فیلم پیروزی سنجیده‌تر عمل می‌کند؛ فیلمی خوش‌ساخت با گروه بازیگران متوازن که رضایت خاطر مخاطب را در چندین ژانر مختلف (ورزشی، جنگ جهانی دوم و فرار از زندان) به شکلی استادانه جلب می‌کند و بستری برای درخشش سه تیپ کاملا متفاوت از ستاره‌های سینما فراهم می‌آورد و به هر سه به یک اندازه بها می‌دهد. اگر واقع‌بین باشیم، این اثر فیلمی تا حدی عجیب با ایده‌ای غریب است، اما هیوستون تمام این اجزا را با همان ظرافتی پیوند می‌دهد که ۴۰ سال پیش از آن، پیچش‌های داستانی پیچیده را در نخستین فیلم خود مدیریت کرده بود.

نمایی از فیلم به سوی پیروزی

نیش: مثل آن نانوای شجاع اکراینی شوت بزن!

این درام عجیب درباره اسرای جنگی، بیشتر با فضای سیاسی تلخ خود مرا مجذوب کرد تا نمایش مهارت‌های ورزشی‌اش که احتمالا قرار بود جاودانه باشد.

در واقع با تماشای امروز پیروزی، نمی‌توان به این فکر نکرد که جهان از زمان اکران فیلم هیوستون در سال ۱۹۸۱ تاکنون چقدر تغییر کرده است. در آن زمان، سیلوستر استالونه یکی از محبوب‌ترین ستاره‌های اکشن هالیوود بود. امروز او هنوز مشهور است، اما چه منصفانه و چه غیرمنصفانه، نامش با موج محافظه‌کاری که در دوران ریاست‌جمهوری ترامپ بخش زیادی از صنعت سرگرمی را تعریف می‌کند، گره خورده است.

این نوع بار معنایی اجتماعی تقصیر استالونه نیست، اما با توجه به رویدادهای مدرن، برای تماشاگر امروزی تجربه متفاوتی را رقم می‌زند. کاراکتر هچ با بازی استالونه، به عنوان تنها آمریکایی در میان گروه متفقین جنگ جهانی دوم که راستش را بخواهید بدون او عملکرد بهتری می‌داشتند، بخش زیادی از فیلم را صرف خودخواهی (و مزاحمت برای آن زن فرانسوی محترم) می‌کند تا اینکه در نهایت به طور غیرمنتظره‌ای به قهرمان فیلمنامه تبدیل می‌شود. با این حال، نمی‌توان انکار کرد که این برهه از تاریخ جهان، زمان ایده‌آلی برای تماشای سوتی‌های یک دروازه‌بان آمریکایی است.

نمایی از فیلم به سوی پیروزی

جام جهانی ۲۰۲۶ تا به اینجا کانون جنجال‌های سیاسی بوده است. منتقدان، فیفا و کشورهای میزبان را متهم کرده‌اند که از این نمایش بین‌المللی برای انحراف افکار عمومی از دغدغه‌های حقوق بشری، استثمار کارگران و سیاست‌های به شدت اقتدارگرایانه در غرب استفاده می‌کنند. با در نظر گرفتن این موضوع، دشوار است که به فیلم پیروزی با همان نگاه بدبینانه نگریست.

با فیلمی روبه‌رو هستیم که در آن فاشیست‌ها دقیقا یک بازی فوتبال را با اهداف تبلیغاتی سازماندهی می‌کنند، به این امید که برگزاری یک رویداد ورزشی جوانمردانه، چهره خشن رژیم بی‌رحم آن‌ها را در انظار عمومی تلطیف کند. نازی‌ها البته داور مسابقه را می‌خرند، اما به شکل عجیبی به این ایده پایبندند که ورزش می‌تواند به عنوان یک ابزار انحراف سیاسی قدرتمند عمل کند. پس از گذشت ۸۵ سال، این ایده کمتر شبیه به داستان و بیشتر شبیه به یک ترفند تکراری در دیپلماسی بین‌المللی به نظر می‌رسد.

سپس نوبت به بازیکنان اروپای شرقی در پیروزی می‌رسد. یکی از تاثیرگذارترین خطوط داستانی فرعی فیلم مربوط به زندانیانی است که نیمه‌جان از اردوگاه‌های کار اجباری آورده می‌شوند و متعاقبا به اصرار مایکل کین به تیم فوتبال او ملحق می‌شوند، هرچند این کار ممکن است به ضرر تیم تمام شود. تماشای این صحنه‌ها در حالی که روسیه به جنگ خود علیه اوکراین ادامه می‌دهد، واقعا تکان‌دهنده بود. این روند داستانی با توجه به اینکه پیروزی در آن سال در دوازدهمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم مسکو رقابت کرد نیز جالب توجه است؛ انتخابی جسورانه که دهه‌ها بعد همچنان به خاطر لایه‌های معنایی تاریخی‌اش متمایز جلوه می‌کند.

پیش‌فرض‌های اخلاقی پیرامون فیلم هیوستون امروز کاملا متفاوت از زمانی است که مخاطبان برای نخستین بار با آن مواجه شدند. اما آنچه در نهایت در ذهن من باقی ماند، این واقعیت بود که پیروزی در اصل بر پایه یک پیروزی واقعی بنا نشده است. همان‌طور که جیم اشاره کرد، این بازسازی آزاد از فیلم دو نیمه در جهنم مربوط به سال ۱۹۶۱ و از مسابقه مرگ واقعی در سال ۱۹۴۲ الهام گرفته است؛ یک بازی فوتبال مرموز و بدنام در کی‌یف تحت اشغال نازی‌ها، جایی که گفته می‌شود فوتبالیست‌های حرفه‌ای سابق، تیم نظامی آلمان را شکست دادند.

نمایی از فیلم به سوی پیروزی

روایتی که پس از جنگ وارد فرهنگ عامه شد، بسیار حماسی بود. ورزشکاران تحت ستم از باختن سر باز زدند، زندانبانان خود را شکست دادند و به نمادهای جاودانه‌ای از مقاومت تبدیل شدند، نمادهایی چنان قدرتمند که شایستگی آن را داشتند که استالونه و کین نقششان را بازی کنند. اما واقعیت امر، بسیار تلخ‌تر و تکان‌دهنده‌تر از این افسانه‌پردازی‌ها بود.

چندین تن از بازیکنان آن مسابقه مرگ بعدها دستگیر، زندانی و کشته شدند، هرچند مرگ آن‌ها شبیه به آن شهادت آنی و حماسه‌سازی ساختگی نبود که در روایت‌های بعدی به خورد مخاطب داده شد. همین فاصله میان واقعیت هولناک و فانتزی سرگرم‌کننده است که فیلم هیوستون را اکنون چنین جذاب می‌کند. در حالی که پیروزی یک واقعیت موازی را به تصویر می کشد که در آن یک برد نمادین به آزادی ملموس برای اسرا می‌انجامد، من از خودم می‌پرسم اگر کارگردان امروز زنده بود، درباره میراث فیلمش چه فکر می‌کرد؟

25 فیلم درباره‌ی جنگ جهانی دوم که همه باید ببینند

آیا هیوستن از اینکه می‌دید نزدیک به چهل سال پس از مرگش، درون‌مایه‌های فیلمش هنوز تا این حد زنده و با روزگار ما همخوان هستند، وحشت‌زده نمی‌شد؟ فیلمی درباره آوارگان اروپای شرقی و رابطه کثیف میان جنجال‌های نمایشی و سیاست نباید این‌قدر معاصر به نظر برسد، اما واقعیت این است که هست.

اگر شایعه بازسازی پیروزی توسط برادران وارنر زمانی رنگ واقعیت به خود بگیرد (آخرین بار پیش از دوران همه‌گیری درباره آن بحث شد، بنابراین امید چندانی ندارم)، من بیشتر از آنکه علاقه‌مند به یک فیلم عامه‌پسند دیگر باشم، ترجیح می‌دهم شاهد اثری باشم که مستقیما به سرنوشت واقعی مردانی وفادار بماند که این قصه از آن‌ها الهام گرفته شده است. داستان آن‌ها ممکن است با یک استادیوم پر از جمعیت یا رهایی پایان نیافته باشد، اما فداکاری آن‌ها شایسته درامی تاریک‌تر از جاخالی دادن استالونه برای فرار از شکستگی دست است.

منبع: IndieWire

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا